گلاويژ نادري :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
جمعه 1 آذر 1387 - 7:13
اخبار:      • به مناسبت انتشار قریب‌الوقوع خاطرات محمدعلی کشاورز؛ / گزارشی خواندنی از خاطره‌نویسی‌های هنرمندان      • مهران مدیری برای عید تلویزیون سریال می‌سازد/چرا خبری از پیمان قاسم‌خانی در این پروژه نیست؟      • «پاداش» کمال تبریزی بالاخره به جشنواره می‌رسد یا نه؟      • آخرین آمار از فروش و فهرست سالن‌های سینمای فیلم‌های اکران عید فطر؛ / «سه زن» رفت و «چارچنگولی» آمد      • گزارش کامل از فهرست جایزه‌ها و متن و حواشی اختتامیه جشنواره فیلم کوتاه؛ / «من دیگر یک استعداد جوان نیسنم.»      



روزنوشت هاي قبلي گلاويژ...
. . . . . . . . . . . . . . . .
[ جمعه 24 خرداد 1387 - 1:7 ]

خاطرات شيرين کودکي
به یاد «آرایشگاه زیبا»

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ شنبه 7 ارديبهشت 1387 - 15:49 ]

فقط اگر...


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ سه‌شنبه 18 دي 1386 - 11:35 ]

زندگي در رويا


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ دوشنبه 12 آذر 1386 - 16:59 ]

ستاره‌هاي بي نظير و تكرارنشدني


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ جمعه 12 مرداد 1386 - 21:25 ]

tomorrow الکی


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ پنجشنبه 4 مرداد 1386 - 13:25 ]

بی خیال و راحت


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ دوشنبه 1 مرداد 1386 - 16:44 ]

حيف


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ چهارشنبه 27 تير 1386 - 17:48 ]

تهديد


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ چهارشنبه 13 تير 1386 - 14:45 ]

چي بگم؟


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ سه‌شنبه 5 تير 1386 - 20:21 ]

معجزه


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ پنجشنبه 24 خرداد 1386 - 0:14 ]

سنگ پا


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ يکشنبه 20 خرداد 1386 - 23:37 ]

نزول بلا درسينما


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ جمعه 4 خرداد 1386 - 19:23 ]

زمان همه چيز رو تغيير مي‌ده


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ جمعه 14 ارديبهشت 1386 - 0:40 ]

بچه کل و کثیف


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ پنجشنبه 6 ارديبهشت 1386 - 14:4 ]

چنین رفت و این بودنی کار بود


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ شنبه 1 ارديبهشت 1386 - 15:48 ]

نقد اول با حضور مقامات!


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ جمعه 24 فروردين 1386 - 22:10 ]

انصراف بهداد


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ پنجشنبه 16 فروردين 1386 - 17:0 ]

همه راضی اند


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ دوشنبه 13 فروردين 1386 - 11:44 ]

روزهای بعد از تعطیلی


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ پنجشنبه 9 فروردين 1386 - 11:51 ]

"ترش و شیرین" رضا عطاران


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ پنجشنبه 9 فروردين 1386 - 4:19 ]

"آتش بس" از نظر ده نمکی وجود نداره


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ سه‌شنبه 7 فروردين 1386 - 9:18 ]

سالی که دیگه نو نیست


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ دوشنبه 28 اسفند 1385 - 5:19 ]

سلام، ما دوباره اومیدم




RSS گلاويژ نادري



جمعه 24 خرداد 1387 - 1:7

خاطرات شيرين کودکي

لینک این مطلب



چند هفته پيش دوباره تلويزيون "آرايشگاه زيبا" مرضيه برومند رو پخش مي كرد. همون موقع وقتي آخرين قسمتش رو صبح تو نگهباني روزنامه ديدم، تصميم گرفتم حتما چيزي درباره اش بنويسم اما انقدر مشغوليات و گرفتاري ريخت روي سرم كه فرصتشو پيدا نكردم . بعد از سه چهار هفته كه اين موضوع را به امير گفتم، آنقدر گير داد كه ديگه نتونستم از خيرش بگذرم و پشت گوش بندازم. حالا خوشحالم كه مي خوام درباره يكي از بهترين سريالهايي كه تا به حال ديدم ، بنويسم.
مرضيه برومند و كارهايش رو ما همه دوست داريم . غير از دوست داشتن، حالا ديگه يه حس نوستالژي نسبت به سريالهاش داريم و اونقدر جاي پاي اونا توي دل ماعميق هست كه نتونيم، فراموششون كنيم و وقتي دوباره پخش مي شن نبينيمشون. .
اين دفعه فقط تونستم دو سه قسمت از"آيشگاه زيبا" رو ببينم. با اينكه خيلي وقت ازآخرين باري كه اين سريال رو مي ديدم، مي گذشت اما به خوبي اكثر صحنه ها و ديالوگاش يادم مونده بود، چيزي كه سركمترسريالي پيش مياد . خلاصه هر دفعه كه سريال رو ديدم به سرم زد به سروش سيما زنگ بزنم و همش رو بخرم . يادش به خير اون موقع ها چقدر با اصلان و بي بي اش وآدم بايد منطق داشته باشه ، آق ناصر و مغازه ساده آقا اسد و بقيه چيزا حال مي كرديم . اين دفعه خيلي ها ديگه زنده نبودند حسين كسبيان، اسماعيل داورفر، سروش خليلي و قديمي ترها مثل رقيه چهره آزاد و چند تاي ديگه كه حالا اسمشون رو يادم رفته . وقتي "آرايشگاه زيبا" رو ديدم، ياد مرضيه برومند افتادم كه با ديدن اين سريال خاطره چه روزا و چه كساني كه حالا ديگه نميتونه ببينتشون، براش زنده مي شه. از اين كه خيلي از دوستاش رو از دست داده و فقط تصويري از اونا باقي مونده دلم براش سوخت .

مطمئنم هيچكدوم از ما بازي ايرج طهماسب در نقش يه دزد، حميد جبلي در نقش معلمي كه انگشتش توي شيشه نوشابه گير كرده بود، مريم سعادت در نقش دختر خل و چل معتقد به طالع بيني ، رقيه چهره آزاد در نقش مادر بزرگ همين دختره،
پري اميرحمزه در نقش مادر اسد، راضيه برومند شكمو و حسين كسبيان پدرش رو يادمون نميره. حتي من شخصيت بهرام شاه محمدلو رو كه صاحب يه روزنامه فروشي بود هم خيلي دوست داشتم.

به قول برومند چيزي كه اكثر سريالهاي اونو از بقيه متمايز مي كرد ، واقعي بودن آدمهاش بود.همه به خوبي تمام شخصيت هاش رو باور مي كردند و از خودشون مي دونستند. هر كدوم از بازيگرهاش نماينده يك قشر، يك تفكر و يك فرهنگ بودند كه هنوزهم در كنارما هستند. به خاطر همين بود كه واقعا سريالهاش به دل همه مي نشست از"خوردو تهران 11 گرفته تا "هتل" تا "خونه مادر بزرگه" و "زيزگولو"(قصه هاي تابه تا) و… .با اينكه "كارگاه شمسي و مادام" و "كتابخانه هدهد" چندان به دلم ننشست اما اين دو تا نمي تونه چيزي از توانايي هاي مرضيه برومند كم كنه. هممون مي تونيم ضعف هاي اين دو تاي آخري رو به حساب گرفتاري هاي كاري يا حتي بالا رفتن سن برومند بگذاريم. به نظر من فكر كردن به پيدا شدن موش توي هتل، مسابقات شطرنج، كشمش پلو به همراه ثريا قاسمي در نقش يك پيرزن كرد كه مي خواست كوه جمشيديه رو پياده بالا بره ، بازي ژاله صامتي، محبوبه بيات، سيامك انصاري، رامبد جوان و گربه اش و … در "هتل مرواريد" و محبوبه خانوم، حميد جبلي، مهتاب نصيرپور، جواد داداش غيرتي محبوبه و… در "خودرو تهران "11 و هزار هزار تا سكانس و شخصيت خوب، جذاب و واقعي ديگه سريال هاي برومند مي تونه كم و كسري هاي "كتابخانه هدهد" و سريال قبلي اش رو بپوشونه. هر چند كه اين دو تا هم چيزاي خوب كمي نداشتند.

خلاصه اون وقت ها كه تلويزيون فقط دو تا كانال داشت اگه درست يادم بياد، شب هاي سه شنبه همه توي خونه هاشون منتظر آقا اسد و خانواده اش و كاسب هاي محل مي نشستند تا سريال محبوبشون رو ببينند. موسيقي تيتراژ اول و آخرش رو هم كه يادتونه؟ پر بود از صداي زنگ تلفن و به هم خوردن قيچي كه فكر مي كنم فردين خلعتبري هوشمندانه ساخته بودتش.

قسمت آخر سريال طبق سليقه برومند پر بود از خنده و شوخي و خوشي. اون هيچوقت سريال ها و فيلم هاش رو با غم، حسرت، بدبختي و بيچارگي تموم نمي كنه. هميشه تماشاگر به همراه شخصيت هاش مي خنده و دلش خوش مي شه و در حالي سرش رو روي بالش مي گذاره كه كمي سبك و شاد شده و چند ساعتي از غم و غصه هاي زندگيش فاصله گرفته. توي سكانس آخر"آرايشگاه زيبا" آق ستون همه كاسب ها و چندتا از فك و فاميل آقا اسد رو برده توي يك جاي خوش آب و هوا مثل فرحزاد و بهشون به مناسبت ازدواج آقا اسد نهار مي ده. همون وليمه اي كه قولش رو به همه داده بود. اصلان بي بي رو هم با خودش آورده و همه با هم خوشند و مي خندن. آق ناصر(حسن پورشيرازي كه اون موقع جوونتر بود) براي رو كم كني مي خواد ده تا پرس غذا بخوره، بقيه هم با گفتن اينكه تلفن كارش داره، سر به سرش مي گذارن. آق ستون ميگه خودم كردم كه رحمت بر خودم باد و … همه با هم خوشند. نور آفتاب، سبزي برگ درختان پس زمينه، بشاش بودن صورت آدم ها و رنگارنگي ميز، روح، انرژي و موج برومند همه چيز رو براي خوب كردن حال تماشگر فراهم كرده. با اينكه هميشه از تموم شدن سريال هاش ناراحت مي شدم اما انرژي قسمت آخر آنقدر بود كه خيلي مجالي به ناراحتي نمي داد.
خوشحالم كه اين زن باحال، خوش سرو زبون و پر انرژي بهترين سريال هاش رو توي بچگي و نوجواني من ساخت. اميدوارم بتونه دوباره خاطره خوش اون كارها رو توي بزرگسالي ما هم تكرار كنه. ما هوز هم به اون و تواناييش ايمان داريم.

http://www.roozna.com/Negaresh_Site/Fullstory/?Id=29814
اين مصاحبه قديميه، اما مخصوصا گذاشتمش تا با خوندن اون به گوشه اي از شخصيت برومند پي ببريد. خيلي خوب از دوران بچگي و جوونيش تعريف كرده. هرچند كه به نظر من اون هيچوقت پير نمي شه و هميشه همون جوون زبل و شيطونيه كه همه رو اذيت مي كنه و مي خندونه.
عكسه هم كه به نظر من خيلي خوب و عاليه. نه؟

شما هم بنويسيد (11)...



شنبه 7 ارديبهشت 1387 - 15:49

فقط اگر...

لینک این مطلب

شاید باید قبل از هرچیز سلام وعلیک کنم و دلایل ننوشتنم رو بگم، اما فکر می کنم گفتن این حرف ها به درد خودم و شما نمی خوره و جز پرحرفی نتیجه دیگه ای نداره. با این حال فقط به خاطر اینکه از روزنوشت قبلیم چند ماهی می گذره باید بگم که واقعا واقعا حرف خیلی مهمی نداشتم که بنویسم. نه جشنواره خوبی رو پشت سر گذاشتیم و نه بعدش اتفاقات مهمی افتاد. از همه مهمتر اینکه دور و برم زیادی شلوغ شده بود و فرصت فکر کردن به خیلی چیزها رو از دست داده بودم.
قبل از اینکه روزنوشتم رو بنویسم سری به وبلاگم زدم و از اینکه پارسال همین موقع ها چقدر حرف برای نوشتن داشتم، تعجب کردم. مثل اینکه هرچی بیشتر می گذره، هممون یه جورایی منفعل تر و بی حرف‌تر می شیم. خیلی هم کاسه کوزه ها رو سر من نشکونین که کافه های دیگه هم وضعی بهتر از کافه من ندارن.
بعد از اصرارهاي امیر شاید مهمترین عاملی که باعث شد فکر کنم می تونم چیزی بنویسم، تماشای فیلمی به اسم "فقط اگر" If Only)) بود.
If only یکی از اون فیلم هاییه كه الان واقعا نمی دونم چون درگیرش هستم به نظرم آن قدر محشر می آد یا واقعا فیلم خوبیه. 13 فروردین بود که فیلمو برای اولین بار دیدم.
خیلی وقت بود که دیگه از ملودرام های عاشقانه بدم اومده بود و با دیدنشون حال نمی کردم. حتی خیلی وقت ها کار به مسخره کردن و ... اینها می افتاد که حرص کسانی رو که باهام این فیلم ها رو می دیدن در می آوردم و اغلب بعد از فیلم باید یه جشن پتو رو تجربه می کردم. راستش خودم هم نمی دونم دلیل اصلی این حس و حالم چی بود. فقط اینو می دونم که If only
برای من بازگشتی به قبل از این دوره خل و چلی بود.
دو شب قبل از اینکه فیلمو ببینم، یک بار chapter هاش رو دیدم و با این فکر که از همین فیلم ها عشقولانه الکیه با فیلم دیگری عوضش کردم اما سیزدهم چون دیگه خیلی بیکار بودم با بی میلی وبا همون احساس قبلی نشستم پای فیلم.
هرچی که فیلم جلوتر می رفت بیشتر خوشم می اومد. مدت ها بود این احساس ها رو تجربه نکرده بودم، خیلی از جاهاش بغض خفه ام می کرد و آخرش هم که دیگه هیچ جوری نمی شد جلوی شرشر اشکهام رو گرفت. به خصوص موسیقی آخر فیلم که دیگه واقعا آدم رو دیوونه می کنه.
تازه به دلیل همون دوران دیوونگی که سپری شده بود من به نسبت بقیه دوستهام منطقی تر با فیلم کنار اومده بودم. با آرزو دوستم که دوباره فیلمو دیدم، اون چنان گریه و زاری راه انداخت که ازاینکه فیلمو نشونش دادم، پشیمون شدم اما از تعریف های بچه ها هم اینطور برمی اومد که اونها هم با دیدن If only همین وضع آرزو رو داشتن.
همیشه می گن وقتی در مواجه با یک فیلم خیلی هیجان زده می شید درباره اش اظهار نظر نکنید اما به دلیل اینکه این فیلم باعث شد یک کمی از خل و چلی هام فاصله بگیرم، نمی تونم ازش حرفی نزنم.
If only فیلم شاهکاری نیست. بازیگرهاش هم چندان شناخته شده و محشر نیستن. حتی به نظرم جنیفرلاوهیویت حرص درآره و بازیش اعصاب آدم رو به هم می ریزه، کارگردانی و تدوینش هم چندان چنگی به دل نمی زنه اما روند منطقی و درست فیلم و داستان این چیزها رو کمرنگ می کنه. خلاصه نمی دونم ولی یک چیزی توی این فیلم بود که به نظرم عالی و بی نظیر. این بی نظیری هم فقط برای خود منه. اگر شماها این فیلم رو ببینید شاید انقدر خوشتون نیاد و فیلم زیاد درگیرتون نکنه. اونوقت خیلی به من فحش ندید. این فقط یک احساسه که برای خیلی از آدم ها دربرخورد با بعضی فیلم ها بوجود می آد. با همه اینها توصیه می کنم حتما If only رو ببینید و موسیقی و آواز آخرش رو مثل من هزار بار گوش کنید.
"خیلی وقت ها سرنوشت آدم ها رو نمی شه تغییر داد اما شاید یه وقت هایی عشق بتونه یه کارهایی بکنه تا اوضاع از اونی که هست فقط یک کمی بهتر بشه."


امیدوارم از این به بعد بتونم بیشتر بنویسم. ازهمه شما که توی این مدت به من لطف داشتید ممنوم و شرمنده همتون هستم ولی باز هم معتقدم که ننوشتن بهتر از الکی نوشتنه.


شما هم بنويسيد (10)...



سه‌شنبه 18 دي 1386 - 11:35

زندگي در رويا

لینک این مطلب


وووووووووواي چه كيفي داشت اين تعطيلي دو روزه. هميشه آرزوم بود براي يك بار هم كه شده، ما رو هم براي برف تعطيل كنن كه بالاخره اين هم برآورده شد. بعد از دوران مدرسه از اينكه با اومدن برف يك متري هم هيچوقت كار ما تعطيل نمي شد، عقده‌اي شده بودم. سالها بود، دلم مي خواست مثل بچه‌هاي مدرسه‌اي با اومدن برف و يخ زدن كوچه و خيابون تعطيل بشم و بعدش برم برف بازي و... . بعضي وقت‌ها برآورده شدن اين آرزوهاي كوچولو هم خيلي حال مي‌ده به خصوص وقتي كه تقريبا ازشون نا اميد مي‌شيم و فكر مي كنيم اون اتفاقي كه دلمون مي خواد هيچوقت نمي افته. خلاصه با اينكه خيلي‌ها مخالف اين تعطيلات بودن اما من خيلي حال كردم و فكر مي‌كنم واقعا لازم و ضرروي بود با اين شدت برف و سرما و يخبندان.
ديشب با بچه ها "رز ارغواني قاهره" رو ديديم. وقتي داشتم فيلم رو تماشا مي كردم، فكر مي كردم واقعا چقدر كيف مي‌داد اگر آدم‌هايي رو كه دوست دارم از توي فيلم‌ها مي اومدن بيرون توي دنياي واقعي. بعدش فكر كردم، چقدر تعداد اين آدم‌هاي دوست‌داشتني زيادن، اما وقتي فيلم تموم شد و فرصت كردم، درست و حسابي فكر كنم، خيلي تعجب كردم.
تعجبم از اين بود، تعداد آدم‌هايي كه واقعا و از ته دلم مي خواد از دل فيلم‌ها بيرون بيان از پنج، شش نفر بيشتر نمي‌شد. هرچي فكر كردم و توي خاطرات و حافظه‌ام گشتم و گشتم، تعداد اونها بيشتر از اين نشد اما قبل از اينكه سر فرصت بخوام فكر كنم، تصورم خيلي بيشتر از اين بود و فكر مي‌كردم بايد يك ليست بلند بالايي از اين آدم‌ها داشته باشم.
شايد اين چيزي كه مي خوام بگم به اين فيلم بي‌ربط باشه اما اين موضوع باعث شد، يك ذره تكون بخورم. با خودم فكر كردم، شايد بعضي از آرزوهايي كه هميشه برامون خيلي بزرگ جلوه مي‌كنن، اونقدرها هم بزرگ نباشن. شايد به اين دليل خيلي بزرگ شدن كه مدام بهشون فكر كرديم و يواش يواش بدون اينكه بخواهيم، وسعتشون چند برابراون چيزي كه هست، شده و بيشتراز آنچه كه هست، دست‌نيافتني.
از رز ارغواني قاهره خيلي خوشم اومد. به اين دليل كه مرز بين واقعيت و رويا خيلي ظريف و باورپذير از بين رفته بود. با اينكه رويايي نيستم اما اگر به جاي سيسليا بودم، ديگه برنمي‌گشتم توي دنيا واقعي و حتما اون دنياي رويايي رو انتخاب مي‌كردم. بخصوص كه همه چيز توي اون دنيا قابل تغييربود و نبايد همانطور كه از قبل پيش‌بيني شده بود، پيش مي‌رفت.

- برو بچ سايت. ممنون از لطفي كه داريد اما زوركي كه نمي‌شه چيزي نوشت. تو روخدا بگذاريد وقتي واقعا حرفي دارم، بنويسم. ننوشتن بهتر از الكي نوشتنه. بعدشم اينجا كه وبلاگ شخصيم نيست كه بتونم تمام درد ودل‌ها و چيزهايي رو كه توي اونجا به راحتي مي‌شه نوشت، اينجا بنويسم. فضاي وبلاگم كه فقط چهارتا دوست و آشنا به اون سرمي‌زنن با اينجا كه يه عالمه بازديدكننده داره فرق مي‌كنه. نوشتن چند پست قبليم حرف و حديث‌هايي به دنبال داشت كه به‌ جاي شاخ، تيرآهن از سرم بيرون زد. اينجا بايد محتاط بود. پس دركم كنيد.


شما هم بنويسيد (18)...



دوشنبه 12 آذر 1386 - 16:59

ستاره‌هاي بي نظير و تكرارنشدني

لینک این مطلب

دلم مي‌خواست با يه مطلب خيلي جانانه نوشتن دوباره روزنوشتم رو شروع كنم اما گذاشتن اين عكس و اين موسيقي متن ديگه مجالي براي صبر كردن بهم نداد. قرارمون اين بود كه عكس راتاتويي رو براي ورودي روزنوشتم، بگذارند اما مثل اينكه مهدي عزيزي با ديدن هيجان و لذتي كه از موسيقي "صبحانه در تيفاني" و عكس ادري هپبورن داشتم، خودش سرخود تصميم گرفته اين عكسو بذاره. با اينكه اين روزا راتاتويي خيلي سرگرمم كرده و باهاش خيلي حال مي‌‌كنم اما نتونستم با اين عكس مخالفتي بكنم.
آدم‌هايي مثل ادري هپبورن جايي براي مخالفت و بدسليقگي نمي ذارن. به نظر من اينها تكرار نشدني و بي‌نظير هستند. واقعا الان توي سينماي هاليوود چند نفر رو مي‌تونين پيدا كنين كه فقط يك كمي نه از لحاظ قيافه -كه اون هم منحصر به فرده- بلكه از لحاظ بازيگري و حس و آن و و و.. مثل هپبورن باشه؟ حالا اصلا كاري به فيلم‌ها و فيلمنامه‌هايي كه اون و بقيه هم نسل هاش با اونها سرو كار داشتن ندارم.
نمي‌دونم، ولي هميشه فكر مي‌كنم دوران فترت و قحطي خوبي و زيبايي بدجوري همه رو گرفتار كرده. حتي به نظرم خدا هم ديگه نمي‌خواد از اون جنس آدم‌ها دوباره خلق كنه يا شايد هم قرار نيست مثل گذشته اين آدمها در معرض ديد همه قرار بگيرن و بشن ستارهاي سينما؟
همين موسیقي رو گوش كنيد. بي نظير نيست؟ كدوم قطعه‌اي رو توي سال‌هاي اخير ميشه مثال زد كه اين حس آرامش، اميد، لذت از زندگي و حتي هيجان رو توي آدم زنده كنه؟ منظورم اين نيست كه ديگه موسيقي خوب نداريم. منظورم اين حس و حاليه كه ديگه كمتر مي‌شه پيداش كرد.
مهدي عزيزي توي طراحي اين قسمت واقعا سليقه زيادي به خرج داده. ببينين همراهي اون عكس و موسيقي چه حالي به آدم مي‌ده. به نظرم تو اين عكس، با اون حالت چهره ادري هپبورن يه عالمه حرف ميشه پيدا كرد. (هيچوقت يادم نميره وقتي با مامانم يكي از فيلم‌هاي آخر هپبورن رو مي ديديم كه پير و تكيده شده بود، چقدر غصه خورديم. فكر كنم، هيچكدوم از ماها دلمون نمي‌خواست اينا پير و فرسوده بشن چه برسه به اينكه بميرن.)
خوشحالم كه افتتاح اين بخش از سايت با اين موسيقي و اين عكس شد منم الكي يه جورايي همراهش شدم.
ببخشيد براي اين تاخير طولاني‌ مدت. بايد يه حرفي براي گفتن و حالي براي نوشتن باشه و گرنه همه چي بيخود و بي حال مي شه. ممنون از همه دوستاني كه با كامنت و بي كامنت روزنوشت هاي قديمي‌ام رو خوندن. اميدوارم از اين به بعد بيشتر بتونم در خدمت باشم. دعا كنيد براي همه.


شما هم بنويسيد (12)...



جمعه 12 مرداد 1386 - 21:25

tomorrow الکی

لینک این مطلب


الان داشتم، children of men رو می دیدم. فیلم خوبیه. هرچند که به دنیا اومدن بچه، نوید اتقافات خوبی رو می داد و نشونی از بهتر شدن اوضاع و از بین رفتن بدی ها و ... بود اما دلم می خواست همه چی تمومه می شد و از این دنیا که توی اون زمان دیگه هیچی از خوبی های الکیش هم نموده، هیچی باقی نمی موند. باید یه روزی بالاخره کار یکسره بشه؛ تا الان هم به نظرم این کره گرد زیادی عمر کرده و همه ما هم سرکاریم. نمی دونم اما کاش زودتر تموم شه. اونوقت همه با هم راحت می شیم. قرار نیست که این وسط معجزه ای رخ بده و وضع این دنیا گل و گلاب بشه. پس بهتره تکلیف آدمها زودتر روشن بشه و کار یکسره. آخر فیلم رو اصلا دوست نداشتم. قایق tomorrow که اومد انگار فیلم داره الکی ما رو امیدوار و
دلمون رو خوش می کنه. یک امنیت دروغی و بیخود که نمی تونه وجود خارجی داشته باشه اما موسیقی آخرش خیلی خوبه. الان دارم، گوش می کنم. پیشنهادم اینه که با حوصله تیتراژ آخر فیلم رو ببینین و به چند تراک آخرش خوب گوش بدین.


شما هم بنويسيد (13)...

 1 2 3 4 5 > >|






             

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : سينماي ما ، موسيقي ما، تئاترما ، دانش ما، خانواده ما ، تهران ما ، مشهد ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Powered by Tehranema Co. | Copyright 2005-2008, cinemaema.com
Page created in 1.13632202148 seconds.