پويان عسگري :: سينمای ما :: پايگاه خبری - تحليلی سينمای ايران :: Iranian Movie News & Information
جمعه 1 آذر 1387 - 7:50
اخبار:      • به مناسبت انتشار قریب‌الوقوع خاطرات محمدعلی کشاورز؛ / گزارشی خواندنی از خاطره‌نویسی‌های هنرمندان      • مهران مدیری برای عید تلویزیون سریال می‌سازد/چرا خبری از پیمان قاسم‌خانی در این پروژه نیست؟      • «پاداش» کمال تبریزی بالاخره به جشنواره می‌رسد یا نه؟      • آخرین آمار از فروش و فهرست سالن‌های سینمای فیلم‌های اکران عید فطر؛ / «سه زن» رفت و «چارچنگولی» آمد      • گزارش کامل از فهرست جایزه‌ها و متن و حواشی اختتامیه جشنواره فیلم کوتاه؛ / «من دیگر یک استعداد جوان نیسنم.»      



روزنوشت‌های قبلی پویان ...
. . . . . . . . . . . . . . . .
[ چهارشنبه 15 آبان 1387 - 17:15 ]

سينماي مستقل آمريكا در دهه اول هزاره سوم(1)
قلبِ يك داستان پاره پاره*

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ سه‌شنبه 30 مهر 1387 - 21:38 ]

چرا كنعان بهترين فيلم امسال سينماي ايران است؟


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ جمعه 19 مهر 1387 - 16:59 ]

آنها به گنجشك‌ها شليك مي‌كنند.نمي‌كنند؟


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ دوشنبه 15 مهر 1387 - 18:39 ]

نينوچكا*


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ پنجشنبه 4 مهر 1387 - 17:39 ]

رمانتيك كابوس زده


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ سه‌شنبه 26 شهريور 1387 - 16:41 ]

عشق در بعد از ظهر*
درباره شوکران

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ يکشنبه 3 شهريور 1387 - 15:31 ]

قصه معمولي چهار تا دونه آدم


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ يکشنبه 13 مرداد 1387 - 11:47 ]

بيا اداي ديوونه‌ها را دربياريم..!
درباره نوول تازه جعفر مدرس صادقي با نام عجيب «بيژن و منيژه»

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ سه‌شنبه 25 تير 1387 - 13:42 ]

I Shall Be Released *


. . . . . . . . . . . . . . . .
[ دوشنبه 3 تير 1387 - 5:1 ]

سينماي دهه نود ميلادي؛ يكي از بهترين داستان‌هاي عاشقانه واقعي
سینمای دهه 90

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ پنجشنبه 23 خرداد 1387 - 11:22 ]

... We Deserve To Die *
پیرمرد 85 ساله‌ای که می‌خواست تارانتینو باشد.

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ سه‌شنبه 14 خرداد 1387 - 2:26 ]

درون هر كسي نصفش فرشته است و نصفش شيطان*
درباره دو شاهکار دهه هفتادی ترنس مالیک

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ دوشنبه 6 اسفند 1386 - 11:16 ]

هيچ كس نمي تونه اون طور كه من دوستت دارم ، عاشقت باشه *
روزی روزگاری در آمریکا؛ حماسه‌‌ی رمانتیک‌های تنها و شکست خورده

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ پنجشنبه 2 اسفند 1386 - 14:12 ]

...ولي اين زخم‌ها مرهم نمي‌خواد؟*
سکانسی از شب یلدا؛ مال وقتی‌که خیلی عاشق هستیم و تنها

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ سه‌شنبه 30 بهمن 1386 - 16:26 ]

نره زير پوستم...نره زير پوستم*
جونو، سوئینی تاد، تابش ابدی یک ذهن بی‌لک و سکانس‌های عاشقانه...

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ چهارشنبه 24 بهمن 1386 - 21:13 ]

تا مي‌توني نگاش كن...*
روز ولنتاین و هدیه خیالی من به کسی که آن موقع بود و حالا نیست.

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ پنجشنبه 18 بهمن 1386 - 15:26 ]

من هستم، مواظبتم، باهات مي‌مونم ...*
پاره پاره‌هایی درباره جشنواره بیست و ششم...

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ دوشنبه 15 بهمن 1386 - 8:37 ]

كاشكي هيچ وقت نديده بودمت...كاش زودتر ديده بودمت*
سکانسی از چوپان خوب که از بهترین‌های این چند سال است.

. . . . . . . . . . . . . . . .
[ يکشنبه 14 بهمن 1386 - 11:50 ]

.
جمله‌ای از رومن گاری بزرگ که در حکم فلسفه زندگی است.



RSS پويان عسگري



چهارشنبه 15 آبان 1387 - 17:15

سينماي مستقل آمريكا در دهه اول هزاره سوم(1)

لینک این مطلب

1) نزديك به بيست سال از روزي كه استيون سودربرگ 25 ساله نخل طلاي كن را در دستان خود گرفت مي‌گذرد.اولين فيلم سودربرگ با نام سكس، دروغ و نوار ويدئو نه تنها فيلم خوبي بود، بلكه باعث شكل گيري اتفاقات تازه‌اي شد.جشنواره فيلم كن به عنوان معتبر ترين جشنواره فيلم در سراسر دنيا، طي شش سال به چهار فيلم آمريكايي كه از متن سينماي مستقل سر برآورده بودند، مهم‌ترين جايزه‌اش يعني نخل طلا را اهدا كرد – فيلم سودربرگ به همراه قسي القلب(ديويد لينچ)، بارتون فينك(برادران كوئن) و پالپ فيكشن(كوئنتين تارانتينو) - و باعث شد كه توجه سينمايي نويسان و خوره‌هاي فيلم به بخشي از سينماي آمريكا جذب شود كه نام مستقل را بر پيشاني خود داشت.جذابيت سينماي دهه نود معطوف و مربوط به فيلمسازاني بود كه خواستگاهي به نام سينماي مستقل آمريكا را داشتند و باعث به وجود آمدن جرياني شدند كه سال‌ها بعد نام پست مدرنيسم را به خود گرفت.در اين ميان تعدادي از فيلمسازان علائق و ايده‌هاي خاص خود را وارد جريان اصلي فيلمسازي در آمريكا يعني هاليوود كردند و در كمپاني‌هاي مهم مشغول به فيلم ساختن شدند. – افرادي مانند تيم برتون، كوئنتين تارانتينو و برادران كوئن – فيلمسازان مهمي مانند ديويد لينچ و جيم جارموش به سياق يكي از بزرگ ترين فيلمسازان تاريخ سينماي مستقل آمريكا يعني جان كاساوتيس، ترجيح دادند كه به همان شيوه توليدي گذشته فيلم بسازند و خود را اسير الزامات نظام سرگرمي سازي نكنند.فيلمسازي مانند استيون سودربرگ هم كه باعث ارج و قرب گرفتن اين سينما در اواخر دهه هشتاد ميلادي شده بود، راه ميانه را در پيش گرفت.هم فيلم پرخرج و استوديويي ساخت – يازده يار اوشن و دنباله‌هايش – هم علايقش را به هاليوود تحميل كرد – خارج از ديد و ارين براكويچ – و هم به شيوه گذشته تعدادي فيلم كم خرج را كارگرداني كرد – سلطان تپه و حباب – .سينماي مستقل آمريكا كه از اواخر دهه هشتاد تبديل به جرياني تاثير گذار شده بود به دليل مدل‌هاي مختلف فيلمسازي هر كدام از كارگردان‌ها - كه باعث مي‌شد تعدادي از آن‌ها در تعريف سينماي مستقل نگنجند – ماهيت مستقل بودن خود را از دست داد و به خاطر علائق و گرايشات مشترك همين فيلمسازان – ارجاع به فيلم‌هاي قديمي، شوخي با مديوم/خود افشاگري و شوخي/جدي بودن لحن فيلم‌ها – نام پست مدرن را به خود گرفت و جريان غالب سينماي دهه نود با اين صفت دو كلمه‌اي در تاريخ سينما ثبت شد.


........................................................................................................................................
2) از اواخر دهه نود ميلادي كارگردانان جواني وارد سينماي آمريكا شدند كه متمايز با فيلمسازان هم دوره‌شان فيلم مي‌ساختند.فيلم‌هاي اين كارگردانان هم در پروسه توليدي ارزاني ساخته شده بودند و هم تم‌ها و درون‌ مايه‌هاي ساده‌اي داشتند.شبيه فيلم‌هاي پست مدرن هم عصر خود نبودند و قوه محرك داستانشان از سادگي شگفت انگيز زندگي مي‌آمد نه از شور فيلم‌هاي قديمي.به همين خاطر شكل جديدي از فيلمسازي به وجود آمد كه در اوج سادگي به دنبال كشف وپيدا كردن لحظه‌هاي غني و متعالي زندگي بود.زندگي روزمره با تك تك لحظات مسحور كننده‌اش ارتباط تنگاتنگي با تار و پود داستان‌هاي اين فيلم‌ها داشت.گرايش اصلي اين فيلمسازان ملودرام و كمدي بود و سعي مي‌كردند داستان‌هاي خود را از صافي اين دو گرايش عبور دهند تا هم ساده‌تر به نظر رسد و هم به جنس زندگي نزديك شود.زندگي‌اي كه امكان بروز اين دو گرايش را بيشتر از هر گونه و غالبي به صورت بالقوه در خود دارد.پل توماس آندرسون(با فيلم‌هاي "جفت چهار"، "شب‌هاي بوگي" و "ماگنوليا")، وس آندرسون("راشمور" و "رويال تننبام") و الكساندر پين("انتخابات") به نام‌هاي شاخص اواخر دهه نود و اوايل هزاره جديد تبديل شدند و جريان تاثير گذاري را زمينه سازي كردند كه چند سال قبل‌ترش امكان اثر گذاري آن از بين رفته بود؛ جريان سينماي مستقل آمريكا.تعداد اين فيلمسازان در اولين دهه هزاره سوم، هر چه پيش رفت بيشتر شد و امروز مي‌توان از جرياني صحبت كرد كه انبوهي فيلم درجه يك در دل خود دارد.فيلم‌هايي كه هر چه قدر هم پيچيده باشند ساده به نظر مي‌رسند – مانند تابش ابدي يك ذهن بي لك(ميشل گوندري) – و سادگي‌شان با كلمه‌اي عجين و ممزوج شده كه كليد ورود به اين دنيا است؛ "عمق".فيلم‌هاي سينماي مستقل امروز آمريكا به حكايت‌هاي شيرين و تلخي مي‌مانند كه عمق سادگي‌شان آن‌ها را از هر پيچيدگي، پيچيده‌تر مي‌كند.اين "عمق" ناشي از سادگي و "لحظات به شدت زندگي شده و قابل همذات پنداري" باعث شده كه اين سينما كيفيتي سهل و ممتنع پيدا كند.فيلم‌هاي مهم و درخشاني مانند عشق پريشان(پل توماس آندرسون)، گمشده در ترجمه(سوفيا كاپولا)، بچه‌هاي كوچك(تاد فيلد)، جونو(جيسون ريتمن) و راه‌هاي جانبي(الكساندر پين) كه در دل جريان سينماي مستقل امروز آمريكا ساخته شده‌اند، فيلم‌هايي هستند كه در نگاه اول "دير ياب" به نظر مي‌رسند و تماشاگر عجول‌تر را به اين نتيجه مي‌رسانند كه مثلا بگويد نكته خاصي در فيلم‌ها به چشم نمي‌خورد.گفته‌اي كه ارتباط مستقيمي با همان كيفيت قبلا ذكر شده دارد.
.........................................................................................................................................
3) سينماي مستقل امروز آمريكا، هم به جريان اصلي فيلمسازي در هاليوود و هم به سينماي روز جهان خود را ثابت كرده است.بسياري از فيلم‌هايي كه در اين سينما ساخته شده‌اند مورد توجه جشنواره‌هاي معتبر جهاني و اعضاي آكادمي اسكار قرار گرفته‌اند – نمونه‌ها فراوانند : عشق پريشان، گمشده در ترجمه، تابش ابدي يك ذهن بي لك، در اتاق خواب(تاد فيلد)، ماهي مركب و وال(نوآ بومبك) و ليتل ميس سانشاين(جاناتان ديتن و والري فاريس) – به نوعي اين فيلم‌هاي جديد، ادامه دهنده همان راهي هستند كه نزديك به بيست سال پيش "سكس، دروغ و نوار ويدئو" به وجود آورد؛ هم از نظر مورد توجه واقع شدن و هم از نظر رسيدن به جنسي از سادگي.به نوعي مي‌توان شاهكار حالا كلاسيك شده استيون سودربرگ را در حكم پدر اين فيلم‌هاي جديد در نظر گرفت و به اين نتيجه رسيد كه براي ته نشين شدن الگوهاي فيلم سودربرگ بايد يك دهه مي‌گذشته تا اين الگوها در تار و پود سينماي آمريكا رسوب كند و ارزش‌هاي خود را نشان دهد.صرف نظر از فيلم سودربرگ به نظرم اين سينما، كهن الگوي نه چندان كهني دارد كه جايگاه و ريشه‌اش مربوط به ادبيات معاصر آمريكا است.بسياري از لحظات، حس‌ها و موقعيت‌هاي ساده داستاني كه در فيلم‌هاي جديد وجود دارد، از خلال سطرهاي درخشان داستان سهل و ممتنع جروم ديويد سلينجر به وجود آمده.همان بدبيني، رندي، طنازي و از همه مهم‌تر سادگي سرشار از عمقي كه در "ناتور دشت" وجود دارد، اساس و بنيان سينماي مستقل امروز را سبب شده است.آدم‌هاي اين سينما به طرز عجيبي شبيه به هولدن كالفيلد هستند – بري ايگان(آدام سندلر) در عشق پريشان، جوئل(جيم كري) در تابش ابدي يك ذهن بي لك، والت(جسي آيزنبرگ) در ماهي مركب و وال، راوي(جيوواني ريبيزي) در خودكشي باكره‌ها، مايلز(پل جياماتي) در راه‌هاي جانبي و جونو(الن پيج) در جونو، مثال‌هاي خوبي در اين زمينه هستند – و مانند او به دنيا و آدم‌هايش نگاه مي‌كنند.جنس حسرت‌ها و غم غربت‌هاي اين آدم‌ها هم تركيب مليحي از معصوميت و از دست دادن است كه يكي ديگر از شخصيت‌هاي شاهكار جي.دي.سلينجر، يعني فيبي خواهر كوچكتر هولدن – با آن كلاه قرمز معروف‌اش - را به ياد مي‌آورد.چهار دهه پيش بيلي وايلدر كبير تلاش زيادي به خرج داد تا "ناتور دشت" را از كاغذ به روي نگاتيو بكشاند اما تلاش او به دليل مخالفت خود سلينجر بي‌نتيجه ماند.داستان نويسنده بزرگ هيچ وقت به فيلم تبديل نشد.اما حالا و بعد از گذشت بيش از پنج دهه از نوشته شدن رمان، فيلم‌هاي خيلي خوبي در دل جريان سينماي مستقل امروز آمريكا ساخته شده كه مي‌توان آن‌ها را وارياسيون‌هاي مختلفي از آن داستان دانست.وارياسيون‌هايي كه هر كدام هولدن و فيبي كالفيلد مربوط به خود را دارند.
.............................................................................................................................
4) نوع و كيفيت حضور بازيگران در فيلم‌هاي اين چند سال سينماي مستقل آمريكا، يكي از ويژگي‌هاي منحصر به فرد و قابل توجه اين جريان سينمايي است.سه گرايش عمده در اين سال‌ها وجود داشته كه اولي احيا و استفاده از بازيگران قديمي بوده است.بازي‌هاي درخشان فيليپ بيكر هال در "جفت چهار"، برت رينولدز در "شب‌هاي بوگي"،جين هاكمن و آنجليكا هيوستن در "رويال تننبام"، جيمز وودز و كاتلين ترنر در "خودكشي باكره‌ها"(سوفيا كاپولا)، جولي كريستي در "دور از او"(سارا پولي) و الن آركين در "ليتل ميس سانشاين" مثال‌هاي خوبي در اين زمينه هستند كه نشان از هوش سازندگان فيلم‌ها در انتخاب درست و هدايت صحيح اين بازيگران قديمي دارد.گرايش ديگر، كشف كردن و مورد توجه قرار دادن قابليت‌هاي تازه‌ از بازيگراني بود كه هر كدام به نوعي در قالبي خاص كليشه شده بودند.آدام سندلر و اميلي واتسون در "عشق پريشان"، بيل موري در "گمشده در ترجمه"، جيم كري در "تابش ابدي يك ذهن بي لك"، جف دانيلز در "ماهي مركب و وال" و توني كولت در "ليتل ميس سانشاين" نشان دادند چه بازيگران خوب و منعطفي هستند كه مي‌توانند نقش‌هايي بسيار دور از كاراكتر تثبيت شده سينمايي خود را بازي كنند.آخرين گرايش هم مربوط به خدمتي مي‌شود كه اين فيلمسازان در قبال سينماي آمريكا انجام دادند.يعني معرفي و وارد كردن چهره‌هاي تازه‌اي به متن اين سينما.بازيگراني مانند پل جياماتي، جان.سي.رايلي، ريز ويترسپون، جيسون شوارتزمن، كرستن دانست،اسكارلت يوهانسن، جاش هارتنت، اميلي هرش، الن پيج و از همه مهم‌تر فيليپ سيمور هافمن بزرگ كه بدون ذره‌اي اغراق مي‌‌توان او را يكي از پنج بازيگر عالي حال حاضر سينماي آمريكا به حساب آورد.
............................................................................................................................
5) بحث در مورد سينماي مستقل امروز آمريكا ادامه خواهد داشت و در مقاله بعدي الگوها و فضاهاي مختلف اين سينما را با نگاهي به درون مايه شاهكاري به نام "جونو"(جيسون ريتمن) بررسي خواهيم كرد.

* نام يكي از داستان‌هاي كوتاه و درخشان جروم ديويد سلينجر كه اولين بار سپتامبر 1941 در مجله اسكواير به چاپ رسيد.


شما هم بنويسيد (3)...



سه‌شنبه 30 مهر 1387 - 21:38

چرا كنعان بهترين فيلم امسال سينماي ايران است؟

لینک این مطلب


اولين بار كنعان را جشنواره فيلم فجر سال گذشته ديدم و آن را دوست نداشتم.دو سه ماه بعد بار ديگر فيلم را در دانشگاه شهيد بهشتي ديدم و باز هم آن را دوست نداشتم.به نظرم ملودرامي بود كه در تاثير گذاري روي تماشاگرش مشكل داشت.لحظات و ايده‌هايي از فيلم برايم جالب بود اما خود فيلم، چيزي نبود كه بخواهم عاشقش باشم.همه اين‌ها را گفتم تا به اين‌جا برسم كه الآن، بعد از تماشاي فيلم براي بار سوم، شيفته‌اش شده‌ام و حسابي آن را دوست دارم.به نظرم كنعان بهترين فيلم امسال سينماي ايران است و در زمره‌ي خوب‌هاي اين چند سال قرار مي‌گيرد.خوب‌هايي كه تعدادشان متاسفانه به اندازه‌ انگشت‌هاي يك دست هم نيست!
...............................................................................................
1) بزرگ‌ترين اشتباه در برخورد با كنعان اين است كه فيلم را ملودرام به حساب بياوريم و توقع ويژگي‌هاي سبكي از آن داشته باشيم(ملودرام قبل از اين‌كه يك عنوان ژانري باشد، يك مفهوم سبكي/گرايشي در درام است)كنعان به سياق درام‌هاي مدرن دهه شصت ميلادي يك درام مدرن است و به شيوه همان درام‌ها بيشتر از آن كه توجه خود را به داستان معطوف كند، به شخصيت‌ها و موقعيت‌هاي پيرامون آن‌ها مي‌پردازد.اين حرف به اين معنا نيست كه مثلا كنعان داستان ندارد.داستان فيلم چيزي است كه از دل روابط و كنش‌هاي بين آدم‌ها خود را نشان مي‌دهد.در فيلم از داستان گويي به شيوه سه پرده‌اي خبري نيست و مي‌شود گفت كه كل كنعان يك موقعيت است كه نه اتفاقات مهم قبل از درام را به تماشاگر نشان مي‌دهد و نه او را به نتيجه گيري پايان داستان سوق مي‌دهد.از ريشه و گل خبري نيست و تنها چيزي كه به تماشاگر نشان داده مي‌شود تنه است.اين تمثيل كمك مي‌كند تا به شناخت بهتري از فيلم برسيم؛درام مدرن كنعان از طرف ديگر به داستان‌هاي پست مدرن آمريكايي شبيه است.داستان‌هايي بدون فراز و فرود دراماتيك معمول كه اتفاقات در آن به شكل دروني و بطئي مي‌افتد.و خب كنعان نقطه شروع و حركت خود را از يكي از همين داستان‌ها گرفته؛داستان "تير و ستون" نوشته آليس مونرو.شباهت ديگري كه بين فيلم حقيقي با داستان‌هاي پست مدرن آمريكايي وجود دارد، عدم داوري و قضاوت درباره شخصيت‌ها است.چون نتيجه گيري در كار نيست، آدم‌ها هم ارزش گذاري نمي‌شوند تا شخصيت‌ها همان طور كه هستند در مواجهه با تماشاگر قرار بگيرند.اين گونه است كه درام كنعان ماهيت مدرن خود را حفظ مي‌كند و از رفتن به سمت ملودرام فاصله مي‌گيرد.كنعان به مانند درام‌هاي مدرن سينمايي و داستان‌هاي پست مدرن آمريكايي تنها روايت مي‌كند، بدون هيچ نوع موضع گيري، شفقت، دلسوزي يا سنگدلي نسبت به شخصيت‌ها و روابط بين آن‌ها.با اين ديد است كه مي‌توان به تحليل درستي از يكي مهم‌ترين موقعيت‌هاي فيلم، يعني رابطه سه نفره مرتضي، مينا و علي رسيد.شيوه ملودرام به ما مي‌گويد كه اين رابطه سه نفره را يك مثلث عشقي به حساب بياوريم اما اتفاقي كه در فيلم و درام مدرن آن مي‌افتد چيز ديگري است.علي 15 سال قبل عاشق مينا بوده و مينا همان موقع زن استاد خود يعني مرتضي شده.عشق علي در گذر سال‌ها سركوب شده و مينا و مرتضي در فيلم دوستان علي هستند نه دو راس مثلث عاشقانه.ماجراي عاشقانه‌اي در كار نيست و اين احساسات رسوب شده و پخته آدم‌هاي ميانسال نسبت به هم است كه در فيلم خود را نشان مي‌دهد.
....................................................................................................
2)كنعان به مانند "فرياد"(ميكل آنجلو آنتونيوني) و "شب‌هاي كابيريا"(فدريكو فليني)، در عين اين كه يك فيلم مدرن است نظرگاه‌ها و ايده‌هاي درخشاني هم نسبت به جامعه پيرامون خود دارد و صدها بار از فيلم‌هايي كه داعيه اجتماعي بودن دارند، اجتماعي‌تر است.مثل بهترين فيلم‌هاي داريوش مهرجويي(ليلا، درخت گلابي، هامون و سنتوري)در كنعان هم شخصيت‌ها از طبقه‌ متوسط انتخاب شده‌اند(منظورم از طبقه متوسط شعور و فهم اجتماعي اين آدم‌ها است نه موقعيت مالي‌شان)اين انتخاب چندين حسن دارد.اولا باعث مي‌شود كه آدم‌ها باهوش به نظر برسند.دوما داراي حدي از درك و فهم باشند و سوم اين كه ملموس‌تر و قابل درك‌تر براي تماشاگران امروز سينماي ايران جلوه كنند.تماشاگراني كه بخش زيادي از آن را طبقه متوسط تشكيل مي‌دهد.(طبيعي است كه اين طبقه مشكلات و نيازهاي خود را در فيلمي مانند كنعان بيشتر مي‌بيند و بهتر درك مي‌كند تا فيلمي مثل آواز گنجشك‌ها كه فرسنگ‌ها دور از نياز تماشاگر امروز در روستا حرف خود را مي‌زند)جامعه‌اي كه در كنعان تصوير مي‌شود همان چيزي است كه تقويمي‌اش مي‌شود ؛ 1387.يك جامعه متناقض، عصبي كننده و مهاجم كه مناسبات و اخلاقيات آزاردهنده‌اش آدم‌ها را به انفعال وا مي‌دارد.كنعان به شيوه فيلم‌هاي خوب اجتماعي ديگر اين نكات را گذرا و در دل داستان مدرنش مطرح مي‌كند و از آن‌ها براي پيشبرد درام خود كمك مي‌گيرد.رفتار شناسي آدم‌هاي ايران امروز خود را در راننده‌اي كه خلاف جهت مي‌آيد و آدم‌هايي كه از او حمايت مي‌كنند، مامور فرودگاه، زني كه در پي جريمه ساختمانش است و زن صاحب خانه نشان مي‌دهد و در يك شرايط عصباني كننده براي شخصيت‌هايي كه در آن جامعه زندگي مي‌كنند اخلاقي را به وجود مي‌آورد كه مي‌توان نام متناقض را بر آن گذاشت.در جايي از فيلم مينا مي‌گويد كه مي‌خواهد كسي دوستش نداشته باشد و تنها باشد و وقتي صبح از خواب بلند شد به كسي سلام نكند و از اين حرف‌ها.حرف بسيار درستي است.اين روحيه‌اي است كه اخلاق متناقض آن را به وجود مي‌آورد.وقتي از همه چيز بيزار هستي(به شكل درستي مينا در اكثر اوقات فيلم عصباني است)آن وقت بايد فرار كني.تلاش مينا براي جدايي از مرتضي بيشتر از آن كه بخواهد ژست زن آزاد خواهي داشته باشد از خستگي و فرار كردن او از شرايط موجود مي‌آيد.تصميم پاياني مينا هم بيش از آن كه ريشه‌ي خرافي/مذهبي مانند دخيل بستن يا به قول خود او "معامله كردن" داشته باشد از همين اخلاق متناقض مي‌آيد.حاملگي، بازگشت آذر، مرگ مادر مرتضي و در نهايت تصوير خودكشي آذر، همه چيزهايي هستند كه در مسير فرار مينا، براي او تزلزل به وجود مي‌آورند و او را به جايي مي‌رسانند كه از تصميم طلاق خود منصرف شود.در فيلم صحنه‌اي وجود دارد كه مينا در كنار دريا ايستاده است و به امواج نگاه مي‌كند.چه در هنگام تلاش براي فرار و چه بعد از انصراف از طلاق، مينا به دنبال اين لحظه است.او مثل هر ايراني درست و حسابي ديگري كه در اين روزگار و زمانه زندگي مي‌كند، مي‌داند و نمي‌داند كه اين لحظه را كجا مي‌تواند پيدا كند.پس دخيل مي‌بندد و معامله مي‌كند تا حداقل عذاب وجدان نداشته باشد.اما ماندن و طلاق نگرفتن يك تعادل نسبي است.خبري از نتيجه گيري دائمي نيست.هيچ بعيد نيست كه چند سال ديگر همين اخلاق متناقض او را به شال و كلاه وا دارد.و باز هم بعيد نيست كه او منفعلانه در برابر اين تصميم مقاومت كند.
3)در كنعان نوعي سليقه و زيبايي شناسي وجود دارد كه باعث مي‌شود فيلم در مقايسه با ديگر توليدات امسال سينماي ايران بسيار خاص و متفاوت جلوه كند.از طراحي صحنه خلوت(از نظر صحنه‌ آرايي خانه‌ي آدم‌هاي مدرن، كنعان در كنار شوكران و خانه‌اي روي آب قرار مي‌گيرد كه خانه‌ي هر سه فيلم بيشتر خالي از وسيله است تا پر!) و فيلمبرداري مزين به لنز تله(به شيوه فيلم‌هاي آمريكايي معاصر) گرفته تا مثلا تيپ، موهاي جوگندمي و كراوات مرتضي و البته ملودي گوش نواز كريستف رضاعي.
4)هر فيلمي براي خود سكانس‌ها و صحنه‌هاي معروفي دارد كه از روي آن‌ها سال‌ها بعد به ياد آورده مي‌شود.يكي از مهم‌ترين ثمره‌هاي فيلم كنعان براي سينماي محافظه كار ايران، صحنه‌اي است كه نشان مي‌دهد خلاقيت به خرج دادن در دل محدوديت چه نتايج درخشاني مي‌تواند داشته باشد.جايي كه مينا بعد از دعوا با آذر به اتاق خوابش مي‌رود و در كنار مرتضي پناه مي‌گيرد.ماني حقيقي(كه كنعان نشان مي‌دهد چقدر آدم حسابي است) در اين صحنه اتاق خواب را به ما نشان نمي‌دهد و ما در تاريكي تنها از طريق صداها به اين احساس مي‌رسيم كه زن در آغوش شوهرش آرام گرفته است.با يك ترفند ساده اما خلاقه، لحظه‌اي از فيلم كه به دليل مميزي مي‌توانست جعلي به نظر برسد، به بهترين صحنه آن تبديل مي‌شود و بيراه نيست اگر بگوييم كه اين تاريكي، بهترين صحنه امسال سينماي ايران را رقم زده است.
شما هم بنويسيد (5)...



جمعه 19 مهر 1387 - 16:59

آنها به گنجشك‌ها شليك مي‌كنند.نمي‌كنند؟

لینک این مطلب


دوباره آواز گنجشك‌ها را ديدم و به نظرم به همان بدي بار اول بود؛ حتي بدتر.اين بار سر تماشاي فيلم عصباني نبودم.حالا ديگر دستم آمده كه در مواجهه با چنين پديده‌هايي چه كار بايد كرد.پس فرو رفتم در صندلي‌ام و تا جايي كه مي‌شد با فيلم تفريح كردم.آواز گنجشك‌ها در عين بد بودن، يك فيلم بسيار مفرح است. و اين مفرح بودن از ماهيت خود فيلم مي‌آيد.ماهيتي كه چند چيز آن را به وجود آورده؛ عقب ماندگي(كه در فيلم مجيدي از آن به عنوان سادگي نام مي‌برند!)، ديدگاه دمده‌ي از كار افتاده كه شايد دهه پاستوريزه شصت جواب مي‌داد اما الآن!؟، هيچي بودن داستان، روابط و فيلمنامه...آواز گنجشك‌ها ماهيتا هيچ فرقي با فيلم‌هاي قبلي مجيدي ندارد.حكايت‌هاي پيش پا افتاده اخلاقي و پر از پند و اندرز آقاي مجيدي از بچه‌هاي آسمان تا رنگ خدا از رنگ خدا تا باران از باران تا بيد مجنون و از بيد مجنون تا همين آواز گنجشك‌ها هيچ تغييري نكرده است.به اين مولفه مشترك دقت كنيد تا حساب كار دستتان بيايد؛ همه‌ي آدم‌هاي شهري تا جايي كه مي‌شود اخ و جيز و هيولا صفت هستند اما در عوضش و در جايي دور افتاده از شهر آدم‌هايي زندگي مي‌كنند كه صفاي دل دارند و با محبت هستند و حواسشان هم هست اگر روزي گمراه شدند به ذات پاك دهاتي خود بازگردند.
...................................................................................
1)كه چي؟ واقعا كه چي؟ ... اجازه بدهيد از همين اول با هم روراست باشيم تا بهتر به نتيجه برسيم.براي همين مي‌خواهم كه حرف آخر را اول كار بزنم.اگر متضاد و مخالف روراستي و صداقت، دروغ و ريا باشد، آن وقت آواز گنجشك‌ها يك فيلم رياكارانه است.كه وجب به وجبش خط كشي شده براي گفتن يك معنا. داستان، شخصيت‌ها و حوادث تنها بهانه‌هايي هستند تا حرف نهايي به تماشاگر گفته كه نه، بلكه حقنه شود.انگار كه يك دنيا خلق شده براي رسيدن به يك مفهوم ديگر.آواز گنجشك‌ها به ظاهر از زيبايي و دوستي و مهرباني مي‌گويد.اما باطن فيلم حكايت از ماندن در فقر و ستايش عقب ماندگي دارد.كه راه رستگاري و خوشبختي يك آدم فقير فقط و تنها فقط در يك چيز است.باور كردن ولي نعمت، آقا و سرور.سكانس رها شدن ماهي‌ها كف پياده رو سكانس نمونه‌اي فيلم است.همه جان مي‌دهند تا يكي زنده بماند؛ شاه ماهي.شاه ماهي كه قرار است در آب انبار باعث خوشبختي و رستگاري آدم هاي فقير فيلم شود.
....................................................................................
2)"رضا ناجي فيلم با مزه است"، "فيلم حسابي مي‌خنداند"...اين ها حرف‌هايي است كه درباره فيلم زياد مي شنويم.فقط مشكل اين‌جا است كه دوستان شخصيت صمد را فراموش كرده‌اند.شخصيت رضا ناجي در فيلم كپي نعل به نعلي از شخصيت صمد است.مخصوصا صمد در صمد به شهر مي‌رود.يك الگوي ثابت در هر دو فيلم حاكم است؛ روستايي ساده‌دلي كه وارد شهر مي شود و در مواجهه با امكانات و اتفاقات آن قرار مي‌گيرد.كه ذات ساده روستايي در تقابل با ذات پيچيده شهري قرار دارد و سادگي، خلوص و صفاي دهاتي در اين بين از دست مي‌رود.نماي موتور سواري رضا ناجي در نواب در حالي كه برج‌ها دور تا دورش قرار دارند به شكل چهل سال پيش مي‌خواهد حرف فيلمساز را به ما برساند كه ببينيد: اين همه برج و بارو دارند روستايي ساده دل را قورت مي‌دهند.
..............................................................................
3)جالب است كه خداي اين همه زيبايي و دوستي در فيلم مهربان نيست، بلكه جبار است.يادتان بيايد سكانس گوجه سبز خريدن با پول مثلا غير حلال و پاره شدن كيسه،تاوان پس دادن روستايي ساده دل بابت تمام كارهاي غير ثوابش در شهر و خرابي خانه روستايي با وسايل شهري كه از راه ناسالم وارد خانه شده‌اند.يا از همه بدتر جايي در اواخر فيلم است كه وسايل آمده از شهر تبديل به لانه‌ي سگ‌هاي سياه زشت شده . يك ديدگاه جبرگرايانه افراطي در فيلم وجود دارد كه در ارتباط مستقيم با بند اول اين نوشته است.وقتي كار بدي مي‌كني بايد منتظر هر اتفاقي از طرف بالا سرت باشي.اين چيزي است كه آواز گنجشك‌ها به ما مي‌گويد.
..............................................................................
4)در فيلم دو تصوير وجود دارد كه حيف است اين يادداشت بدون ذكر آن‌ها به پايان برسد.اولي مقايسه شهر و روستا از طريق دو نماي معرف است كه شهر را فرو رفته در دود و غبار نشان مي‌دهد و هواي روستا را صاف و پاكيزه..! و ديگري جايي است كه كريم آقا با مشاهده دست‌هاي پينه بسته پسرش دگرگون مي‌شود و موسيقي حسين عليزاده و بازي رضا ناجي به مجيدي كمك مي‌كنند تا جايي كه مي‌شود صحنه را براي تماشاگر رقت انگيز جلوه دهد كه تماشاگر به بغل دستي‌اش بگويد((:آخي...نه حيوونيه.گناه داره.بيچاره.بدبخت)) كدام فيلم مجيد مجيدي را سراغ داريد كه نخواهد با رقت انگيز جلوه دادن همه چيز تماشاگرش را مرعوب كند..؟
.............................................................................
5) و اين داستان متاسفانه/خوشبختانه ادامه دارد.
شما هم بنويسيد (5)...



دوشنبه 15 مهر 1387 - 18:39

نينوچكا*

لینک این مطلب

خروارها ستايش نثار يكي از باشكوه‌ترين اداي دين‌ها به تاريخ سينماي كلاسيك آمريكا، كه شكوه، جلال و جبروت آن دوران را در قالب انيميشني علمي/تخيلي به تماشاگرش عرضه مي‌كند و او را به حس و شعفي مي‌رساند كه از يك شاهكار كلاسيك انتظار دارد.در اين سال‌ها پيكسار خالق انيميشن‌هاي عالي و متنوعي بوده اما هيچ كدام به اندازه‌ي اين يكي تماشاگرش را درگير عاطفه‌اي غريب نكرده بود.عاطفه‌اي كه منبعش از رمانتيسيسم موجود در داستان/دنياي فيلم مي‌آيد و غربتش از بكر بودن فضا و اتمسفري كه اين دنيا را در برگرفته است.مسير رمانتيكي كه در فيلم وجود دارد و تماشاگر را مشتاقانه به سمت خود مي‌كشاند تكميل شده‌ي راهي است كه از كمپاني لولوها(پيت داكتر، ديويد سيلورمن و لي آنكريچ) و پيدا كردن نمو(اندرو استنتون و لي آنكريچ) آغاز شد و حالا به جايي رسيده كه مي‌توان وال.اي را از عاشقانه‌ترين فيلم‌ اين چند سال سينماي جهان ناميد.حتي مي‌شود پا را فراتر گذاشت و اين انيميشن فوق سرگرم كننده را در زمره 10 رمانس بزرگ تاريخ سينما قرار داد.جايي در كنار مثلا عشق در بعد از ظهر(بيلي وايلدر)، برخورد كوتاه(ديويد لين) و نينوچكا(ارنست لوبيچ).
عاشقان جهان متحد شويد :
- قراره كلبه‌ي كوچيك‌مونو بسازيم؟
- آره – يه كلبه‌ي سفيد كوچولو
- سفيد نه عزيزم.
- باشه، سرخشو درست مي‌كنيم.
- نه، رنگ نمي‌خواد.هيچ رنگي.فقط خونه باشه.بيا حزب خودمونو تشكيل بديم.
- باشه؛ عاشقان جهان متحد شويد!
با وجود انبوهي از اداي دين‌ها كه در وال.اي وجود دارد و مي‌شود با دست نشانشان داد(مثل2001:يك اوديسه فضايي(استنلي كوبريك) يا سلام دالي(جين كلي)) و از دمخور شدن با آن‌ها كيفور شد، اداي دين بزرگ‌تري وجود دارد كه به نظرم براي سازندگان وال.اي در حكم منبع خلق و كتاب انجيل بوده است.شاهكاري بي‌همتا و يگانه به نام نينوچكا(ارنست لوبيچ) كه ديالوگ‌هاي بي‌بديل‌اش را در اول اين بند مي‌توانيد ببينيد.سازندگان وال.اي بسياري از مواد و عناصر عاشقانه‌ي دنيايشان را از شاهكار لوبيچ به ارث برده‌اند و آن را صرف خلق دنياي تازه‌شان كرده‌اند.به شيوه نينوچكا كه هر جهان بيني را فداي عشق و با هم بودن مي‌كرد، اين‌جا هم اتفاقات پشت سر هم قطار مي‌شوند تا در نهايت كليشه‌ي دلپذير همراهي دو دست به وجود بيايد.اگر در نينوچكا، نينوچكا(گرتا گاربوي جاودان) بلشويك وارد آمريكا مي‌شد تا به بهانه‌اي دمار از روزگار كاپيتاليسم و سرمايه‌داري دربياورد، در وال.اي هم ايو براي ماموريتي به زمين مي‌آيد تا علائم حيات را پيدا كند.در نينوچكا، لئون(ملوين داگلاس) اتفاقي در خيابان نينوچكا را مي‌ديد و يك دل نه صد دل عاشق او مي‌شد، اينجا هم اولين ديدار وال.اي با ايو تصادفي است و هيچ كدام از وجود آن يكي خبر ندارند.در وال.اي هم به مانند نينوچكا، عاشق، معشوق را به خانه خودش مي‌برد و براي جلب توجه او و رمانتيك‌تر كردن فضا موسيقي مي‌گذارد.(البته اين اتفاقي است كه در فيلم‌هاي كلاسيك زياد مي‌افتد.چهار نوازنده عشق در بعد از ظهر ياد تمام خوره‌هاي فيلم هست)اسم وال.اي همان قدر براي ايو عجيب است كه اسم نينوچكاي روس براي لئون آمريكايي – هم ايو و هم لئون از شنيدن اسم‌ها جا مي‌خورند و آن را به دو قسمت تقسيم مي‌كنند؛وال...اي و ني...نوچكا - صحنه‌ي حركت وال.اي و ايو در فضا(با آن نورهايي كه همه چيز را روشن مي‌كند) به مانند سكانسي از نينوچكا مي‌ماند كه عاشق و معشوق مشغول پايكوبي هستند.يادآوري صحنه‌هاي عاشقانه در گذشته براي ايو، كه با مشاهده مواظبت وال.‌اي از او حاصل مي‌شود در عين تاثير گذاري فوق‌العاده‌اش، يادآور نينوچكاي عاشقي است كه خودش در روسيه است و دلش در آمريكا پيش لئون گير كرده است.هر چه فيلم پيش مي‌رود دايره اين شباهت‌ها وسيع‌تر مي‌شود و وال.اي را به نسخه امروزي نينوچكا بدل مي‌كند.اگر در نينوچكا عاشق و معشوق به اين نتيجه مي‌رسيدند كه فارغ از هر ايدئولوژي و رنگي، حزب خود را تشكيل دهند و خانه بي‌رنگي بسازند – آن هم در قسطنطنيه! -، وال.اي و ايو هم به دور از هر پيچيدگي و تكنولوژي(كه اساسا ذاتشان از تكنولوژي است!) به جايي مي‌رسند كه خانه و حزب جديد را در ناكجاآباد قبلا ويران شده تشكيل ‌مي‌‌دهند و دوربين را وا مي‌دارند كه نيم چرخي به شيوه عاشقانه‌هاي كلاسيك به دورشان بزند تا آن‌ها هم در تاريخچه‌ي رمانس‌هاي رويايي ثبت شوند.رمانس‌هايي كه قبلا بدون وال.اي انگار چيزي كم داشت و حالا ديگر ندارد.
پيكسار؛ بهترين شكل ممكن :
حالا ديگر پيكسار براي خود يك ژانر سينمايي شده است.قالب و اسلوب مشخص دارد.تماشاگران پيگير و مشتاقي دارد كه اين ژانر را بهترين ژانر حال حاضر سينماي دنيا مي‌دانند.خود پيكسار هم در اين سال‌ها هر چه گذشته متنوع‌تر شده و موفق شده كه هر طيف سليقه‌اي را جذب كند.علاقه‌مندان به فضاهاي كاميك بوكي و سوپر قهرمان‌ها و دست راستي‌ها را با شگفت انگيزان(براد برد)، دوست داران فانتزي‌هاي فوق عميق كودكانه را با كمپاني لولوها، براي كساني كه به دنبال پند و اندرز و نصيحت در ساحت جذاب داستان گويي هستند ماشين‌ها(جان لاسه‌تر) را ساخته.رتتويي(براد برد) را دارد كه مي‌تواند براي اكثر سليقه‌ها جذاب باشد و در اين يكي دو ساله دل كوچك و بزرگ را برده است، گيرم كه مثلا عمق، ظرافت و ايده‌هاي پيشروي پيدا كردن نمو را نداشته باشد.وال.اي در ادامه همين مسير ساخته شده.فضايي يكسره متفاوت از انيميشن‌هاي قبلي دارد و جان لاسه‌تر و دوستانش سعي كرده‌اند كه دست به تجربه‌ي جديدي بزنند و فضاي تازه‌اي را تجربه كنند.و خب ساختن وال.اي به مانند پاداشي مي‌ماند كه اين كمپاني معظم از تماشاگرانش در تمامي اين سال‌ها گرفته است.وال.اي در ميان تمام محصولات رنگ و وارنگ پيكسار تجربي ترين ايده و غير متعارف ترين فضا را دارد.خبر چنداني از آدم‌ها و موجودات جذاب نيست.شخصيت‌هاي اصلي دو روبات هستند كه اتفاقا خيلي هم حرف نمي‌زنند و مي‌شود گفت كه وال.اي كم ديالوگ‌ترين محصول پيكسار است.در وال.اي به سياق انيميشن‌هاي قبلي(مخصوصا رتتويي) خبري از رنگ‌هاي گرم نيست.بيشتر از اين‌كه همه چيز گرم باشد، رنگ‌ها و فضا توناليته‌ا‌ي سرد دارد كه به اين خاطر مي‌توان وال.اي را متفاوت ترين انيميشن اين چند سال ناميد كه در دل جريان اصلي سينماي روز آمريكا ساخته شده است.از اين نظر وال.اي به پيدا كردن نمو شبيه مي‌شود كه تا قبل از اين، واژه "غير متعارف ترين" انيميشن پيكسار را يدك مي‌كشيد.الگوي داستاني وال.اي هم به پيدا كردن نمو شبيه است.در پيدا كردن نمو، مارلين پدر سفري دريايي را آغاز مي‌كرد براي پيدا كردن پسر.در وال.اي هم، وال.اي سوار سفينه مي‌شود و به دور كهكشان‌ها مي‌چرخد تا در كنار محبوبش(ايو) باشد.به سياق بسياري از مهم‌ترين فيلم‌هاي تاريخ سينما - در راس همه‌شان رمان شاهكار و جاودانه مارك تواين يعني هاكلبري فين - در اين دو انيميشن، الگوي حاكم بر داستان الگوي سفر است.الگويي كه مارلين ماهي و وال.اي روبات را به شناخت جديدي از آب، كهكشان، زندگي و عشق مي‌رساند.نكته جالب اين‌جا است كه نموي پسر و ايو معشوق در اين مسير حكم ناظري را دارند كه بزرگ شدن پدر و عاشق را با چشم خود مي‌بينند و حواسشان هست كه آن‌ها را به راحتي از دست ندهند. هم پيدا كردن نمو و هم وال.اي را يك نفر ساخته است.كسي به نام اندرو استنتون.به نظرم استنتون نه در پيكسار كه در فضاي كلي‌تر سينماي امروز جهان، كارگردان خالص، اصيل و پر از ايده‌اي است كه توانسته در ظرف پنج سال دو شاهكار بسازد.از همه اين‌ها مهم‌تر استنتون(كه فيلمنامه فيلم‌ها را هم خودش نوشته) داستان گوي درجه يكي است كه قدر و منزلت سرگرم كردن و تحت تاثير قرار دادن تماشاگر را مي‌داند.اين را دو انيميشني مي‌گويند كه استنتون كارگرداني‌شان كرده است.

* نام يكي از چند شاهكار ارنست لوبيچ كه در حكم پدر جد ژانر كمدي/رمانتيك است.


شما هم بنويسيد (2)...



پنجشنبه 4 مهر 1387 - 17:39

رمانتيك كابوس زده

لینک این مطلب



اين روزها نام كيانوش عياري به بهانه سريال روزگارقريب در مطبوعات و رسانه‌‌هاي سينمايي زياد ديده مي‌شود و گپ‌ و گفت‌هاي جالبي در مورد سينماي عياري راه افتاده است كه نمونه خوبش مصاحبه امير‌قادري با اين فيلمساز - فوق تجربه گرا و علاقه‌مند به فضاها و روابط به شدت استيليزه واقعي با نتايجي كاملا دراماتيك، جذاب وكمتر ديده شده - در هفته‌نامه شهروند بود .
............................................................................................................................
فيلم محبوبم در ميان مجموعه كارهاي عياري، شبح‌كژدم است . جواهري كه زمان خودش دست كم كه هيچ، ناديده گرفته شده و حالا بعد از 21 سال و در زمان فعلي پيشرو و دست نيافتني جلوه مي‌كند . داستان فيلم در سينماي ايران بي‌سابقه و در سينماي جهان با مشابهت‌هايي كم سابقه است . هنوز كه هنوز است پلات داستاني فيلم اعجاب‌انگيز و فراتر از استانداردها و معيارها جلوه مي‌كند . سال پيش به بهانه بيست سالگي فيلم، ريويويي در ويژه‌نامه روزنامه شرق نوشتم . بند بعدي اين نوشته، متن اين ريويو است.
.............................................................................................................................
1-كيانوش عياري از مهم‌ترين و با استعدادترين فيلمسازان بعد از انقلاب است كه هيچ‌گاه به جايگاه واقعي خود نرسيده است . اين قضيه دلايل مختلفي دارد . او نه مانند محسن مخملباف از جو و ذوق زدگي عمومي در دهه شصت برخوردار بود و نه مثل مجيد مجيدي و ابراهيم حاتمي‌كيا مي‌توانست از امكانات و مزاياي دولتي در سال‌هاي مياني دهه هفتاد بهره ببرد . فيلمسازتر و جدي‌تر از اين حرف‌ها هم بود كه بخواهد به سياق جعفر پناهي و بهمن‌قبادي اوايل دهه هشتاد دست به جار‌و‌جنجال بزند وبه اين وسيله خود را در مركز توجه قرار دهد . او كيانوش عياري است . فيلمسازي كه در هر فيلم خود دست از تجربه گري برنداشته و تسليم شرايط و خواست جمعي نشده است . او در تمامي اين سال‌ها كار خود را كرده و فيلم‌هاي خود را ساخته است، حتي به اين قيمت كه سال‌هاي زيادي بين ساخت هر كدام از فيلم‌هايش فاصله بيافتد و دو فيلم آخرش ( سفره ايراني و بيدارشو آرزو) رنگ پرده‌ را به خود نبينند . فيلم‌هاي عياري همگي واجد يك كيفيت مشترك هستند . كيفيتي كه به مولفه اصلي آثار او بدل شده و آن ديرياب بودن فيلم‌هاست . دليل اصلي اين ديرياب بودن، نوع كارگرداني پرده‌پوشانه‌ي عياري است كه بيشتر تمايل به مخفي كردن دارد تا نشان دادن .
از طرف ديگر فيلم‌هاي عياري در نگاه اول اينقدر ساده و معمولي به نظر مي‌رسند كه توجهي را جلب نكنند و با بي انصافي در ياد نمانند . اين سادگي دقيقا به دليل نوع كارگرداني او است كه سعي دارد همه چيز را راحت و طبيعي به شكل زندگي واقعي نشان تماشاگر دهد كه اوج اين نگاه فيلم بسيار خوب (بودن يا نبودن) است . همه اين‌ها را گفتم تا به فيلم (شبح كژدم) برسم . فيلمي كه بيست سال پيش به نمايش عمومي در آمد و به دلايلي كه چند خط قبل‌تر ذكر كردم، خيلي مورد توجه منتقدان قرار نگرفت و با فروش پاييني كه داشت در ميان فيلم‌هاي ديگر دهه شصت گم شد و به آنچه حق‌اش بود، نرسيد . اما بهترين داور يعني گذشت زمان ثابت كرد كه "شبح كژدم" فيلم ارزشمندي است و نكات بسيار زيادي براي توجه و بررسي دارد.
2-"شبح كژدم" مانند يك فيلم در فيلم است . محمود (جهانگير الماسي) كه در آغاز فيلم نمي‌تواند نظر تهيه كننده را براي توليد فيلمش (فيلمي به نام شبح كژدم) جلب كند، تصميم مي‌گيرد آن را در واقعيت و در دل زندگي روزمره به اجرا در آورد. عين سناريو و مو‌به‌مو . پس طبق نقشه پيش مي‌رود و سكانس مهمي از فيلمش كه همانا سرقت از بانك است را در زندگي واقعي مي‌سازد . چهره محمود بعد از ديدن خبر دزدي در روزنامه، به كارگرداني مي‌ماند كه از ساخت فيلم خود راضي است و حالا با خيال راحت دارد نقد آن را در روزنامه با آب و تاب دنبال مي‌كند . به همين خاطر است كه قسمت مربوط به خبر دزدي را از روزنامه مي‌برد و درون دفتر قرار مي‌دهد . دفتري كه به منزله دكوپاژش است و او بعد از گذشتن از هر مرحله جلوي سكانس مشابه در فيلمنامه، جمله معروف "گرفته شد" را مي‌نويسد . در اين بين برادر محمود(ناصر آقايي) و حسن(حسن رضايي) شبيه تماشاگراني هستند كه فيلمساز موفق شده آن‌ها را عقب‌تر از خود نگه دارد و به دنبال داستان بكشد(عياري از علاقه‌مندان آلفرد هيچكاك است ) اولين ديالوگ محمود بعد از دزدي به حسن اين است(:با اين‌كه جون به لب شدم، خيلي سينمايي بود، نه؟)
3-محمود كژدم يك شخصيت رمانتيك است . شخصيتي كه براي خود آرمان دارد و مي‌خواهد به آن دسترسي پيدا كند . به همين خاطر است كه وقتي آرمان خود را از دست رفته مي‌بيند به سياق رمانتيك‌ها به ذهنيت‌اش پناه مي‌برد و از آن ياري مي‌جويد . نگاه حسرت‌بار و غمخوارانه‌ او به كارگردان نابلد فيلم تاريخي اثبات اين نكته است كه در واقعيت راهي براي محمود وجود ندارد و تنها انتخاب برايش خزيدن در ذهن است . ذهني كه او را وا مي‌دارد تا سناريو‌اش را در دل زندگي واقعي به اجرا در آورد . از اينجاست كه ور ديگر شخصيت رمانتيك محمود بروز مي‌كند كه آن ميل به تخريب و خودويرانگي است . محمود تنها وقتي مي‌تواند آرمان از دست رفته‌اش را احيا كند كه دست به تخريب خود و بقيه بزند. او از دل نابودي به خلق اثرش مي رسد . خلقي كه به او فرصت جلوه‌گري و خودنمايي مي‌دهد . نكته اساسي اينجاست كه همه اين چيزها در نا‌خودآگاه محمود او را در نهايت به جايي مي‌رساند كه ديگر هيچ كاري نمي‌تواند بكند و راهي براي بازگشت ندارد . او در سكانس پاياني فيلم در قبري به شكل تله‌كابين گير مي‌افتد و كل مسير آمده در نظرش به شكل يك كابوس جلوه مي‌كند. به همين دليل محمود به آدم كابوس زده‌اي شبيه مي‌شود كه دستش به هيچ‌جا بند نيست . هر چه نباشد او محبوبه‌اش را از دست داده و جان دادن بهترين دوستش را روبه‌روي چشمانش به سختي نظاره كرده است . بيراه نيست كه بگوييم اين فرجام تلخ تمام شخصيت‌هاي رمانتيك است .
4-((شبح كژدم)) از لحظات و صحنه‌هاي خيلي خوبي تشكيل شده كه نشان از توانايي بسيار بالاي كارگردانش دارد . لحظاتي مانند تنهايي محمود در چنبره‌ي پوسترهاي آلفرد هيچكاك، همفري بوگارت، كرك داگلاس و گريگوري پك در خانه‌اش كه از دل اين تنهايي تصميم مي‌گيرد، ذهنيتش را عملي مي‌كند . سكانس سه دقيقه‌اي پر تنش در جواهر فروشي كه از پنج پلان تشكيل شده است و پلان اضافي ندارد . پايين آمدن ماشين از روي پلكان كه هنوز نوع گرفتنش بعد از بيست سال شگفت‌انگيز جلوه مي‌كند . پنج دقيقه بي‌ديالوگي كه صرف آوردن ساك طلاها از خانه در دل برف مي‌شود . زومي كه روي صورت حسن مي‌شود؛ جايي كه تصميم گرفته تله‌كابين را متوقف كند . تقابل سه آدم با كوه‌هاي پر از برف، صداي زوزه باد در يك محيط وسيع و محمودي كه به سيم تله‌كابين آويزان است و بالاخره آخر فيلم، جايي كه چهره‌ي بي‌جان و يخ زده‌ي حسن بخشي از قاب را پر كرده و صداي حركت تله‌كابين روي صورت او به گوش مي‌رسد . در پشت تمامي اين لحظات و صحنه‌ها شور و شعور وجود دارد و اين چيزي است كه باعث شده بعد از بيست سال فيلم كهنه به نظر نرسد و تاثيرگذار جلوه كند .


شما هم بنويسيد (3)...

 1 2 3 4 > >|






             

استفاده از مطالب و عكس هاي سايت سينماي ما فقط با ذكر منبع مجاز است | عكس هاي سایت سینمای ما داراي كد اختصاصي ديجيتالي است

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به گروه مطبوعاتي سينماي ما و شركت پويشگران اطلاع رساني تهران ما  است.

مجموعه سايت هاي ما : سينماي ما ، موسيقي ما، تئاترما ، دانش ما، خانواده ما ، تهران ما ، مشهد ما

 سينماي ما : صفحه اصلي :: اخبار :: سينماي جهان :: نقد فيلم :: جشنواره فيلم فجر :: گالري عكس :: سينما در سايت هاي ديگر :: موسسه هاي سينمايي :: تبليغات :: ارتباط با ما
Powered by Tehranema Co. | Copyright 2005-2008, cinemaema.com
Page created in 0.849910020828 seconds.